تبليغاتX
تنهائی خيلی سخته - کجائی یادت بخیر.......
سکوت صدای بی صدائی است......

تا وقتي كه بچه بودم، هيچي نمي فهميدم. يكم كه بزرگتر شدم و فهميدم 2*2 تا  4 تا فقط دمه بازي كردن بودم، حالا كه به اين سن رسيدم به خودم مي گم كاش بچه مي شدم و به همون دوران مي رفتم. همون دوراني كه فقط تو حال و هواي خودم بودم. اي بابا كه چه دوراني بود. چه دوستايي، رفاقتا ساده، بي كلك و ..... ولي امروز چي؟ همه فقط فكر خودشونن. اي بابا از دست زمونه.

خدايا چرا نسل به نسل آدما تغيير مي كنن؟ چرا بايد سن خيلي از كارا پائين بياد و خيلي ازبچه ها از حالا ............ بگذريم.

خيلي عجيبه!....! اينم يه جور رسم زمونس.

خيلي چيزا تو اين زمونه منو آزار مي ده. خيلي دوست دارم كه زود تموم شه. ولي بيشتر جلو چشمام ظاهر مي شن. بازم بگذريم.........

 كاش باران مي باريد

كاش سيل مي آمد و مرا با خود مي برد

مي برد به دور دست ها. به دور دست هايي كه هيچ كس نباشد

من باشم و خدا

تا طعم زندگي كردن را بچشم...........

                                                                                 23/11/1387

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/23ساعت 0:36  توسط امين اعتقاد |