![]() |
![]() |
|
| سکوت صدای بی صدائی است...... |
|
من ساليان سال در بدر به دنبال عشق گشته ام
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/08/21ساعت 14:57 توسط امين اعتقاد |
|
|
بیشتر از آنچه که تصورش را می کنی دوستت دارم و بیشتر از آنچه باور داری عاشقت هستم بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه ای مجنون تو هستم عزیزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم مفهومی جز سیاهی و تاریکی ندارد دوستت دارم چون که میدانم تو نیز مرا دوست می داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت می دانی چون که تو نیز مرا باور داری تنها آرزویم این است که تا آخرین لحظه ی زندگیم در کنار تو باشم و جز این از خدای خویش هیچ آرزوئی ندارم عزیزم این قلب کوچیک و پر از عشق من تنها هدیه ای است از تمام دنیا همین قلب کوچیک را دارم همین و بس از طرف من به تو عزیزم تا پایان با تو می مانم چون که تنها تو هستی معنایی واقعی عشق را به آموختی و به من آموختی که عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن و تا پایان زندگی دوست داشتن عزیزم به جز تو تو کسی برایم دوست داشتنی نیست و به جز تو کسی لایق این قلب بی طاقت من نیست هر جایی دنیا هستی بدان که در این دنیای بزرگ کسی هست که عاشق و دیوانه تو می باشد هر جایی دنیا هستی بدان که من به انتظار تو می مانم تا تو را ببینم و به آغوش خود بفشارم ! عزیزیم دنیا خیلی بزرگ است این دنیا پر از عاشق معشوق است پر از لیلی و مجنون است اما همه ی عاشقان یک سو و من تو نیز یک سویی دیگریم! عزیزیم تو دومین قبله عبادت منی و در همه لحظه ها بعد از خدا تو رو عبادت می کنم ! عزیزیم بدون تو در این دنیای بزرگ جایی ندارم و تنهاتر از من دیگر تنهائی نیست ! تو همان دنیای منی عزیزیم به هر زیبایهای این دنیا که می نگرم تو را می بینم! دوستت دارم عزیزیم خیلی دوستت دارم آنقدر دوست دارم که دیگر جای هیچ گونه ابرازی نیست ! با تو پر از امیدم و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بینم ! با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست با تو این دنیا برایم همان بهشت است! عزیزیم دوستت دارم ...چون که در میان این همه عاشقان تو توانستی بمانی با قلبم بسازی با احساسم و درک کنی زندگی ام را ! اینبار با فریاد،با چشمهای گریان،با قلبی عاشق،با اراده و دوست داشتنی میگویم که دوستت دارم تا همه ی عاشقان فریاد من را بشنوند و به من بنگرند و شرمنده شوند
« دوستت دارم » |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/08/20ساعت 12:12 توسط امين اعتقاد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/08/19ساعت 13:18 توسط امين اعتقاد |
|
|
امشب بغض تنهايي من دوباره مي شكند خرد شده و انگشتانم بس كه برايت نوشته خسته روبروي آينه نشسته ام ... آيا اين منم ؟!!! شكسته... دلتنگ... تنها ... تو با من چه كردي !؟؟؟ ديگر هيچ نخواهم گفت... اما منتظرم ... انتظار ديدن ... مي روي و گريه مي آيد مرا ساعتي بنشين كه باران بگذرد.. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/08/17ساعت 14:22 توسط امين اعتقاد |
|
|
وقتی راه میرم صدای پاتو میشنوم،می دونم که نیستی ولی بازم برمی گردم و پشت سرم رو نگاه میکنم،موقعی که گریه میکنم جای دستات رو شونه هام احساس میشه،بازم تو نیستی ولی دلم می خواد باشی،پس دوباره و دوباره دنبالت میگردم،وقتی چشمامو بستم سایه ات روی صورتم می یوفته،اینبار دیگه مطمنم که تو اینجا نیستی ولی چشام نمی تونن بسته بمونن اگه واقعا اینجا بودی و من خواب میموندم چی؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/08/17ساعت 14:13 توسط امين اعتقاد |
|
|
درددلم فقط با تو هست،فقط واسه تو می نویسم واسه تو نفس می کشم،اون پرندهه رو دیدی؟!تو دستم بود،خیلی خوشکل بود،به خاطر تو پروندمش،به خاطر تو،به خاطر تو.می فهمی؟دیدمش ،خودم دیدمش،تو چشات بود،برق برق می زد،من آب می شدم،من گرمم بود،من نمی فهمیدم،هنوز هم نمی فهمم،من هیچی رو نمی فهمم،تو بهم بگو،من با تمام وجودم احساست کردم،قشنگ بود ولی خواب نبود،مطمئن نبودم هنوزم نیستم،تو بگو که بیدار بودم.دلم تاپ تاپ می زدتو بودی،من بودم،یه آسمون بالای سر هردومون،من و تو و خودم،من به تو نگاه می کنم تو به من و خدا به هردومون،عقربه ها سر به سرمون می ذارن،من سردم،عقربه ها عجله می کنن،من نمی فهمم،من و تو و یه عقربه،عقریه ساعت،عقریه بهم می گه زود باش،ساعتم محکم به من می کوبه،چشات رو چی کار کنم! اون این ها رو نمی گه،چشام رو می بندم،من در هوای تو ام،این عقریه ی مزخرف داره منو می کشه،حالا تازه می فهمم،یه کم فقط،تو رو،بعدش،بنگ!!!! یه خط،من این ور،تو اون ور،خدا اول به تو نگاه می کنه بعد سرش رو بر می گردونه منو،فاصله واسم معنی نداره،مال آدمای خاکی هست،ولی من از اون ور اومدم،اون ور همه ی خط ها،نباید ها ... تو هم.فقط اینو می دونم که تو هستی و می مونی مهم همینه،اگرچه هنوزم فقط یه نفهمم.کی اهمیت میده؟من با توام. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/08/15ساعت 11:35 توسط امين اعتقاد |
|
|
زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/08/14ساعت 15:2 توسط امين اعتقاد |
|
|
اگر باد بودم می وزيدم، |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/08/14ساعت 12:5 توسط امين اعتقاد |
|
|
ای ستاره آسمان شب های تيره و تار من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد........ چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است؟ ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونه درخشانت ميسر است؟ ای آسمان آبی من، بين من و تو فاصله ای است، پس چگونه دستم را بر روی گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم؟ آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگی می آيم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم آری ای مهتاب من، پرنده شبانه می شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهای پر از مهرت را از روی گونه های درخشانت پاک کنم و ای آسمان آبی ام، خورشيد می شوم تا در دل آبی و پر ازعشقت برای هميشه بنشينم، شب را با آن وسعت آبی ات آشتی ميدهم تا برای هميشه آبی بمانی دلم به درد آمده از اين فاصله، دلم به درد امده از اين انتظار ودوری بين ما ای ستاره درخشانم شبها با ديدن تو آرام می شوم، و ای آسمان روزها نيز که دل آبی ات را ميبينم عاشق تر از هميشه می شوم چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتی بين ما اينهمه فاصله است؟ انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايی را به من هديه دهد که با اين بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگيرم کاش تو ای آسمان من، دل آبی ات ابری شود و از گونه هايت اشک بريزد تا شايد قطره ای از اشکهايت بر گونه من بريزد تا احساس آرامش وعاشقی کنم کاش تو ای ستاره من، فرشته ای بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هديه دهد و کاش ای خورشيد من، کاش غروب عاشقی زودتر فرا رسد تا زمانی که در پشت کوه ها ميروی و به زمين نزديک می شوی احساس نزديکی با تو داشته باشم ای خورشيد من غروب ها را خيلی دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها به من نزديکتری و ميتوانم چهره ات را از نزديک ببينم سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بيرون می آيی و سلامی عاشقانه به من ميکنی ای خورشيد من، از ظهرهای تابستان نفرت دارم، چون تو در آن زمان در بلندترین نقطه آسمان میدرخشی انتظار می کشم، تا شايد پرنده يا ستاره يا خورشيد شوم، و يا شايد هديه ای به من برسد که تو را بيشتر از هميشه در کنار خودم احساس کنم و ببينم شايد در خواب ستاره يا خورشيد و يا پرنده شوم، اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقی است پس ای آسمان آبی ام، من خودم را به آتش می کشم تا باد عاشقی آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت بلند ميشود به سوی تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و برای مدتی آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد نيز از اين دنيا وداع بگويم آری من برای رسيدن به تو جان خواهم داد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/08/13ساعت 21:9 توسط امين اعتقاد |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تنهائی آخر زندگی نیست..........
تو قسمت پیوندهای روزانه عکسای تو کلوپم جدیده (ماله خودمه) اینم id: dj_gogoli_magoli |
| پیوندهای روزانه |
|
اينم عكساي خودمه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 تیر 1387 آبان 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 دی 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| پیوندها |
|
اينم عكساي خودمه نا شنيده ها (حديث خانم) ديدي دلم شكست؟ (مينا خانم) مژده (باید ساخت) منو رها كن از حس تنهايي جادوگر تنها لينكستان (همه چي هست) |
|
RSS
|