تبليغاتX
تنهائی خيلی سخته
سکوت صدای بی صدائی است......
 

من ساليان سال در بدر به دنبال عشق گشته ام


من تمام سرزمينهاي دور را


در جستجوي عشق زير پا گذاشته ام


من در پس کوچه هاي عاشقي


دلم را ، رد تک تک خانه ها يش جا گذاشته ام


من در تاريکي شبهاي تنهايي


از همه اين کوچه ها گذشته ام


من چه غزلهاي عاشقانه براي عشق سروده ام


من آتش عشق را ، در دل همه عشاق افروخته ام


من خوشه عشق را به گيسوي دختران زيبا آويخته ام


من جرعه جرعه شراب عشق را ، با تو نوشيده ام


من چه شبها به ياد عشق تو تا به سحر گريسته ام


من در زندان تنهايي بدون عشق افسرده ام

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/21ساعت 14:57  توسط امين اعتقاد | 

بیشتر از آنچه که تصورش را می کنی دوستت دارم و

 

                                بیشتر از آنچه باور داری عاشقت هستم

 

بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه ای

 

مجنون  تو هستم

 

عزیزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم 

 

مفهومی جز سیاهی و تاریکی ندارد

 

دوستت دارم چون که میدانم تو نیز مرا دوست می داری

 

 و مرا لایق آن قلب پر از محبتت می دانی  چون که تو نیز مرا باور داری

 

تنها آرزویم این است که تا آخرین لحظه ی زندگیم در کنار تو باشم  

 

و جز این از خدای خویش هیچ آرزوئی ندارم   

 

عزیزم این قلب کوچیک و پر از عشق من تنها هدیه ای است

 

از تمام دنیا همین قلب کوچیک را دارم همین و بس 

 

 از طرف من به تو

 

عزیزم تا پایان با تو می مانم چون که تنها تو هستی

 

   معنایی واقعی عشق را به  آموختی و به من

 

آموختی که عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن

 

و تا پایان زندگی دوست داشتن

 

عزیزم به جز تو تو کسی برایم دوست داشتنی نیست

 

و به جز تو کسی لایق این قلب بی طاقت من نیست

 

هر جایی دنیا هستی بدان که در این دنیای

 

بزرگ کسی هست که عاشق و دیوانه تو می باشد 

 

هر جایی دنیا هستی بدان که من به انتظار تو می مانم

 

تا تو را ببینم و به آغوش خود بفشارم !

 

عزیزیم دنیا خیلی بزرگ است این دنیا پر از عاشق معشوق است

 

پر از لیلی و مجنون است اما همه ی عاشقان یک سو و من 

 

تو نیز یک سویی دیگریم! 

 

عزیزیم تو دومین قبله عبادت منی و در همه لحظه ها

 

بعد از خدا تو رو عبادت می کنم !

 

عزیزیم بدون تو در این دنیای بزرگ جایی ندارم و تنهاتر

 

 از من دیگر تنهائی نیست !

 

تو همان دنیای منی عزیزیم به هر زیبایهای این دنیا که می نگرم

 

تو را می بینم!

 

دوستت دارم عزیزیم خیلی دوستت دارم آنقدر دوست دارم

 

که دیگر جای هیچ گونه ابرازی نیست !

 

با تو پر از امیدم و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بینم !

 

با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست با تو این دنیا برایم

 

همان بهشت است!

 

عزیزیم دوستت دارم ...چون که در میان این همه عاشقان

 

تو توانستی بمانی با قلبم بسازی با احساسم و درک

 

 کنی زندگی ام را !

 

اینبار با فریاد،با چشمهای گریان،با قلبی عاشق،با اراده و

 

دوست داشتنی میگویم که دوستت دارم تا همه ی

 

عاشقان فریاد من را بشنوند و به من بنگرند و شرمنده شوند

 

 

« دوستت دارم » 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/20ساعت 12:12  توسط امين اعتقاد | 

 

دیرزمانی ست ٫برایت هیچ ننوشته ام
دل تنگی خود رادرآیینه یاد تو٫ خیره نمانده ام
شاید که٫ازلرزش دوباره این دل٫واهمه داشته ام
راستی٫
میدانستی من هنوز می ترسم....
عهدبسته بودم سکوت را از" سنگ دم فرو بسته" بیا موزم
دیرزمانی ست گونه هایم٫نافرمانی می کنند ٫اشک ها را دعوت می کنند
زمانی که جرات" دوباره داشتن" ترا به خود دادم ٫ به جای اشک رنج بردم
بگذارآنکس که ترا از دست داده است در کنارگوردوستی از دست رفته
ناله های تلخ دلتنگی سر دهد٫و اینجا من باز برایت می نویسم
راستی٫
تو میدانی حقیقت اندیشه های من چیست؟....
غمهای زندگی من٫درآغاز و پایان این جاده٫همچون مستی سردرگم اند
سستی و نا امیدیست که مرا به زمین میخکوب می کند
به نیستی و فنا می کشاند٫توده ای استخوان خسته وروحی هراسان
مجسمه سرد و مرمرین من!٫شکسته های روح تو و من همزادنند
یاد تو در این روزهای سردر گم جوانی
همچون غریقی ست که به تنها سنگ خاموش
چنگ میزند وبه راز و نیاز می نشیند
راستی٫
نمی خواهم هیچ چیز بدانم
نمی خواهم هیچ چیز بگوی
تنها برایت می نویسم...............

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/19ساعت 13:18  توسط امين اعتقاد | 

 

امشب بغض تنهايي من دوباره مي شكند
چشمانم بس كه باريده تحمل نور مهتاب را هم ندارد
آخ كه چقدر تنهايم ...!


دل بيچاره ام بس كه سنگ صبورم بوده
خرد شده و انگشتانم بس كه برايت نوشته خسته
روبروي آينه نشسته ام ... آيا اين منم ؟!!!
شكسته... دلتنگ... تنها ... تو با من چه كردي !؟؟؟


شايد اين آخرين زمزمه هاي دلتنگيم باشد
ديگر هيچ نخواهم گفت... اما منتظرم ... انتظار ديدن ... مي روي و گريه مي آيد مرا ساعتي بنشين كه باران بگذرد..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 14:22  توسط امين اعتقاد | 

وقتی راه میرم صدای پاتو میشنوم،می دونم که نیستی ولی بازم برمی گردم و پشت سرم رو نگاه میکنم،موقعی که گریه میکنم جای دستات رو شونه هام احساس میشه،بازم تو نیستی ولی دلم می خواد باشی،پس دوباره و دوباره دنبالت میگردم،وقتی چشمامو بستم سایه ات روی صورتم می یوفته،اینبار دیگه مطمنم که تو اینجا نیستی ولی چشام نمی تونن بسته بمونن اگه واقعا اینجا بودی و من خواب میموندم چی؟

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 14:13  توسط امين اعتقاد | 

 

درددلم فقط با تو هست،فقط واسه تو می نویسم واسه تو نفس می کشم،اون پرندهه رو دیدی؟!تو دستم بود،خیلی خوشکل بود،به خاطر تو پروندمش،به خاطر تو،به خاطر تو.می فهمی؟دیدمش ،خودم دیدمش،تو چشات بود،برق برق می زد،من آب می شدم،من گرمم بود،من نمی فهمیدم،هنوز هم نمی فهمم،من هیچی رو نمی فهمم،تو بهم بگو،من با تمام وجودم احساست کردم،قشنگ بود ولی خواب نبود،مطمئن نبودم هنوزم نیستم،تو بگو که بیدار بودم.دلم تاپ تاپ می زدتو بودی،من بودم،یه آسمون بالای سر هردومون،من و تو و خودم،من به تو نگاه می کنم تو به من و خدا به هردومون،عقربه ها سر به سرمون می ذارن،من سردم،عقربه ها عجله می کنن،من نمی فهمم،من و تو و یه عقربه،عقریه ساعت،عقریه بهم می گه زود باش،ساعتم محکم به من می کوبه،چشات رو چی کار کنم! اون این ها رو نمی گه،چشام رو می بندم،من در هوای تو ام،این عقریه ی مزخرف داره منو می کشه،حالا تازه می فهمم،یه کم فقط،تو رو،بعدش،بنگ!!!!

یه خط،من این ور،تو اون ور،خدا اول به تو نگاه می کنه بعد سرش رو بر می گردونه منو،فاصله واسم معنی نداره،مال آدمای خاکی هست،ولی من از اون ور اومدم،اون ور همه ی خط ها،نباید ها ...

تو هم.فقط اینو می دونم که تو هستی و می مونی مهم همینه،اگرچه هنوزم فقط یه نفهمم.کی اهمیت میده؟من با توام.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/15ساعت 11:35  توسط امين اعتقاد | 

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم!
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم ، حالا مي شه يواشتر بروني.
مرد جوان: مرا محکم بگير .
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟

مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
دربرخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/14ساعت 15:2  توسط امين اعتقاد | 

 

اگر باد بودم می وزيدم،

اگر ابر بودم می باريدم،

اگر مهر بودم می تابيدم،

اگر خدا بودم می آفريدم تا بدانی دوستت دارم ....

اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم،

اگر مهر بودی در پرتو ات خود را گرم می کردم،

اگر باد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم،

اگر خدا بودی به تو ايمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم،

اگر هيچ بودی از تو ابر سپيدی می ساختم،

از تو خورشيد با شکوهی بوجود می آوردم،

تو را نسيم ملايمی می کردم

از تو خدايی بزرگ می ساختم،

تا بدانی که فقط تو را دوستت دارم....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/14ساعت 12:5  توسط امين اعتقاد | 

 

ای ستاره آسمان شب های تيره و تار من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد........

چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است؟

ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونه درخشانت ميسر است؟ ای آسمان آبی من، بين من و تو فاصله ای است، پس چگونه دستم را بر روی گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم؟

آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگی می آيم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم

آری ای مهتاب من، پرنده شبانه می شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهای پر از مهرت را از روی گونه های درخشانت پاک کنم

و ای آسمان آبی ام، خورشيد می شوم تا در دل آبی و پر ازعشقت برای هميشه بنشينم، شب را با آن وسعت آبی ات آشتی ميدهم تا برای هميشه آبی بمانی

دلم به درد آمده از اين فاصله، دلم به درد امده از اين انتظار ودوری بين ما

ای ستاره درخشانم شبها با ديدن تو آرام می شوم، و ای آسمان روزها نيز که دل آبی ات را ميبينم عاشق تر از هميشه می شوم

چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتی بين ما اينهمه فاصله است؟

انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايی را به من هديه دهد که با اين بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگيرم

کاش تو ای آسمان من، دل آبی ات ابری شود و از گونه هايت اشک بريزد تا شايد قطره ای از اشکهايت بر گونه من بريزد تا احساس آرامش وعاشقی کنم

کاش تو ای ستاره من، فرشته ای بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هديه دهد

و کاش ای خورشيد من، کاش غروب عاشقی زودتر فرا رسد تا زمانی که در پشت کوه ها ميروی و به زمين نزديک می شوی احساس نزديکی با تو داشته باشم

ای خورشيد من غروب ها را خيلی دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها به من نزديکتری و ميتوانم چهره ات را از نزديک ببينم

سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بيرون می آيی و سلامی عاشقانه به من ميکنی

ای خورشيد من، از ظهرهای تابستان نفرت دارم، چون تو در آن زمان در بلندترین نقطه آسمان میدرخشی

انتظار می کشم، تا شايد پرنده يا ستاره يا خورشيد شوم، و يا شايد هديه ای به من برسد که تو را بيشتر از هميشه در کنار خودم احساس کنم و ببينم

شايد در خواب ستاره يا خورشيد و يا پرنده شوم، اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقی است پس ای آسمان آبی ام، من خودم را به آتش می کشم تا باد عاشقی آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت بلند ميشود به سوی تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و برای مدتی آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد نيز از اين دنيا وداع بگويم

آری من برای رسيدن به تو جان خواهم داد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/13ساعت 21:9  توسط امين اعتقاد |