![]() |
![]() |
|
| سکوت صدای بی صدائی است...... |
|
اين داستان رو شايد خيلي هاتون شنيده باشيد ، ولي من يه بار ديگه مينويسمش: ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم ". ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم. يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم." من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/06/21ساعت 21:20 توسط امين اعتقاد |
|
|
کاش می دانستم دنيا با همه وسعتش بی تو جايی برای ماندن ندارد. اشک چشمانم هر شب سراغت را از کوير گونه هايم می گيرد. ای که ديدگانم از دل تنهايی تو الفبای اشک ريختن را آموخته اند و لحظه های گريانم با کوچ تو روان گشته اند؟ چرا از کوچه دلتنگی هايم گذر نمی کنی و برای چشمان مانده به راهم دستی تکان نمی دهی ؟ بی تو قناريها خوش آواز نيستند و آسمان چشمانم هميشه بارانی است. بی تو من درختی خشکيده در پاييزم ............ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/06/20ساعت 14:3 توسط امين اعتقاد |
|
|
چقدردوستت دارم ؟ بگذار بشمرم تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم با احساسات نامريی به اندازه ی پايان هستی من تو را مثل هر روز دوست دارم مثل نياز انسان به آفتاب و شمع تو را آزادانه دوست دارم مثل تلاش انسان براي رسيدن به حق تو را خالصانه دوست دارم مثل احساس بعد از دعا تو را با اندوه قديمی و ايمان کودکی ام دوست دارم با عشقی که سال ها گم کرده ام با نفسم و با معصوميت خالصانه ام با اشک ها لبخند ها و تمام هستي ام ................. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/06/20ساعت 13:47 توسط امين اعتقاد |
|
|
ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت ویرانه دل ماست که با هر نظر دوست , صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت...
در عشق اگر عذاب دنیا بکشی با اشک به دیده طرح در یا بکشی تا غربت من هزار فرسنگ باقیست تنها نشدی که درد تنها بکشی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/06/19ساعت 2:13 توسط امين اعتقاد |
|
|
اگه صد در صد مردم تو رو دوست داشته باشند یکیش منم. اگه یک درصد مردم تو رو دوست داشتن,منم. اگه هیچکی تو رو دوست نداشته باشه بدون من مردم. عشق را با تو تجربه کردم و واژه ی محبت را در چشمان زیبایت یافتم و حال قشنگترین لحظاتم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت تا بدانی عاشق ترینم. این روز بهانه ای شد که بگو یم دیوانه وار دوستت دارم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/06/17ساعت 1:58 توسط امين اعتقاد |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/06/14ساعت 16:47 توسط امين اعتقاد |
|
|
برای شکستن من يه اخم کافيه... نيازی به فريادت نيست واسه اشک ريختنم سکوت تو کافيه ... نيازی به قهر نيست برای مردنم حرف رفتنت کافيه ... نيازي به انجامش نيست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/06/14ساعت 15:5 توسط امين اعتقاد |
|
|
سلام. خوبی..... بازم با یه سری چرتو پرت جدید اومدم جای نظر نداره.......... اگرکسی واقعاً تورو دوست داشته باشه ، بيشتر از اينکه بهت بگه دوست دارم، ميگه مواظب خودت باش، وقتی هستی نيستم وقتی نيستی هستم وقتی هستم نيستی وقتی نيستم هستی ای همه ی نيست شده ی هستي هستي من، نيست ميشود وقتی تو نيستی ميدونی فرق تو با عزراييل چيه ؟؟؟؟ . . . . . عزراييلو ببينم ميميرم ، تورو نبينم ميميرم جنگل خودش را با درخت تعريف مي کند دريا خودش را با آب کوه خودش را با سنگ من خودم را با تو اگه یه روز دیدی که تموم درخت های کوچه و محلتونو بریدن اصلا ناراحت نشو ... چون هنوز منو داری که بهم تکیه کنی هر وقت بارون مياد دستتو بگير زير بارون هر چنتا قطرهء بارون گرفتي تو منو دوست داري و هر چنتا که نگرفتي من تورو دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/06/13ساعت 13:54 توسط امين اعتقاد |
|
|
اول به نام عشق. . . دوم به نام تو. . . سوم به ياد مرگ . . . بر لوح شيشه اي قلبت بنويس: يا تو و عشق، يا من و مرگ
یک جام پر از شراب دستت باشد تا حال من خراب دستت باشد این چند هزارمین شب بی خوابیست ای عشق فقط حساب دستت باشد
امید را هیچ وقت ازکسی نگیرید شاید این تنهاچیزی است که او دارد
بازم می گم : گریه نکن : به خدا تورو دوستت دارم .......... ای خدا کاری بکن می دونی که به من چی می گن. خو دلم نیومد ناراحتت کنم و اون کلمه رو بنویسم پس خودت یه بار بگوش. {{ ..... }} جاشم گذاشتم. ( ۱ )نمره داره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/06/13ساعت 12:41 توسط امين اعتقاد |
|
|
مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم {{ ۰۰۰۰}}
اگه کسی رو دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه بدون دیوونته ***** اگه یکی رو دیدی که از نبودنت داغون شده بدون براش همه چی بودی ***** اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله بدونه تو میمیره ***** اگه یکی رو دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده بدون بدونه تو مرده ***** اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن بدون واسه خاطر تو مرده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/06/12ساعت 2:26 توسط امين اعتقاد |
|
|
سلام به بچه های عزیز. امیدوارم حال همتون خوب باشه.. من نمی خواستم دیگه آپ کنم اما به خاطر یه نفر که واقعا دمش گرم اومد تو وبلاگم یه سری زد قصد دارم دوباره آپ کنم (البته وبلاگم به قشنگی دیگران نمی رسه)...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/06/12ساعت 2:18 توسط امين اعتقاد |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تنهائی آخر زندگی نیست..........
تو قسمت پیوندهای روزانه عکسای تو کلوپم جدیده (ماله خودمه) اینم id: dj_gogoli_magoli |
| پیوندهای روزانه |
|
اينم عكساي خودمه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 تیر 1387 آبان 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 دی 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| پیوندها |
|
اينم عكساي خودمه نا شنيده ها (حديث خانم) ديدي دلم شكست؟ (مينا خانم) مژده (باید ساخت) منو رها كن از حس تنهايي جادوگر تنها لينكستان (همه چي هست) |
|
RSS
|