تبليغاتX
تنهائی خيلی سخته
سکوت صدای بی صدائی است......
چند روزی که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/02/27ساعت 12:49  توسط امين اعتقاد | 
سلام. سلام. سلام. و باز هم سلام.

بازم من اومدم. بالاخره خدمتم رفتم و الان ۵ ماهه که بیکارم. به هر حال.......... مهم اینه که بازم اومدم به کلبه تنهایی خودم.

داستان من و زندگی (وصف حال خودم) به پایان رسید. می خوام از چیزایی که تو دلم مونده براتون بنویسیم البته اگه بیاد برام. تو خدمت خیلی چیزا حالیم شد. چیزایی که خیلی به دردم خورد.

...............

..............

.............

من خنگو بگو دارم چیا واستون مینویسم. بگذریم.....

دوباره بر میگردم. فعلا بای تا های...........

+ نوشته شده در  جمعه 1389/12/27ساعت 4:20  توسط امين اعتقاد | 

درد من....

خيليا فكر مي كنن درد من، درد عشق.

من كاري به عشق ندارم، تنها درد من دوست داشتنه، دوست داشتني كه هيچ وقت دل ازش نمي كنم. خيليا بهم مي گن كه با دوست داشتنت، مي توني كسي ديگه رو هم دوست داشته باشي، ولي به نظر من دوست داشتن متعلق به يه نفره.

يه نفر كه واسش همه كار كني. به نظر من زندگي بر پايه عشق خالي، چند سال بعد از هم مي پاشه ولي بر پايه دوست داشتن هرگز نه........

من به خاطر دوست داشتنم، عشقمو نابود كردم (بايد ببينيم عشق يعني چيا؟). من به خاطر دوست داشتنم با روزگار قهر كردم، حالا هم روزگار با من لجه. هر روز بدبياري پشت بدبياري..........اي..... بگذريم كه ديگه خيلي طولاني ميشه .............

بازم شكرت خدا

حالا ديگه نوبت خدافظيه بچه ها:

من ديگه دارم مي رم، نمي گم واسه هميشه (از دنياي نت)، ولي شايدم واسه هميشه ..... تو اين مدتي كه منو تحمل كردين و با نظراتتون راهنماييم كردين تشكر مي كنم و اميدوارم كه هميشه يه نفرو واسه تا آخر دوست داشته باشين...

اميدوارم كه هميشه دنيا به كامتون باشه

قربانه همه شماها:

                                  امين اعتقاد

                                                 28/11/1387

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/28ساعت 2:25  توسط امين اعتقاد | 

و اما عشق.............

بايد ببينيم عشق يعني چه؟ بايد پي ببريم كه عشقي وجود داره يا نه؟

تظاهر به عشق يعني خيانت به عشق....

خيلي از آدما مي گن ما تو عشق غرق شديم.

خيليا عشق رو تو زيبايي افراد مي دونن، خيليا تو پول مي دونن، خيليا هم تو ارضا شدن......

عشقم كسي مي تونه باشه كه منو ارضا كنه، عشقم كسي مي تونه باشه كه زياد و راحت خرج كنه و خيلي، از اين عشق الكيا..........

اين جمله هاي خيلي از اون دسته آدماييه كه تظاهر به عشق مي كنن. واقعآ چرا؟ آخه اين چه عشقيه؟.....

خدا يه واژه ياده آدما داده كه خيلي به درد مي خوره، اونم اينه كه « بگذريم»

پيشاپيش والنتاين رو به همه تبريك مي گم (خصوصآ اونايي كه عشقشون واقعيه)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/24ساعت 20:21  توسط امين اعتقاد | 

تا وقتي كه بچه بودم، هيچي نمي فهميدم. يكم كه بزرگتر شدم و فهميدم 2*2 تا  4 تا فقط دمه بازي كردن بودم، حالا كه به اين سن رسيدم به خودم مي گم كاش بچه مي شدم و به همون دوران مي رفتم. همون دوراني كه فقط تو حال و هواي خودم بودم. اي بابا كه چه دوراني بود. چه دوستايي، رفاقتا ساده، بي كلك و ..... ولي امروز چي؟ همه فقط فكر خودشونن. اي بابا از دست زمونه.

خدايا چرا نسل به نسل آدما تغيير مي كنن؟ چرا بايد سن خيلي از كارا پائين بياد و خيلي ازبچه ها از حالا ............ بگذريم.

خيلي عجيبه!....! اينم يه جور رسم زمونس.

خيلي چيزا تو اين زمونه منو آزار مي ده. خيلي دوست دارم كه زود تموم شه. ولي بيشتر جلو چشمام ظاهر مي شن. بازم بگذريم.........

 كاش باران مي باريد

كاش سيل مي آمد و مرا با خود مي برد

مي برد به دور دست ها. به دور دست هايي كه هيچ كس نباشد

من باشم و خدا

تا طعم زندگي كردن را بچشم...........

                                                                                 23/11/1387

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/23ساعت 0:36  توسط امين اعتقاد | 

ديروز، ديروز بود.

امروز، امروز است.

ولي فردا، چه خواهد شد؟

يه روزايي من آرزوهاي بزرگي واسه آيندم داشتم. يه آرزوهايي كه الان بهش فكر مي كنم، مي گم چه آرزوهاي الكي هي......     اي بابا

ولي خوب، هر آدمي تو زندگيش آرزوهايي داره، كه شايد مثله من هيچ وقت به واقعيت نرسه.

ولي من از اين ناراحت نيستم كه چرا آرزوهام به واقعيت نرسيده، از اين ناراحتم كه چرا يكي بايد به خاطر من و افكارم خودشو درگير يه سري افكار الكي كنه......

از اينا بگذريم...

خيلي چيزا دارم كه بگم ولي نمي تونم..................

من ديگه تصميم گرفتم به گذشتم فكر نكنم، هيچ وقته ديگه هم به آينده فكر نكنم.

ولي فكره امروز......

امروزي كه بهم خيلي سخت مي گذره. اين سختي فقط و فقط مقصرش خودم هستم، هر چي سختي بكشم حقمه.

خدايا، از من كه آينده گذشت، ولي از ديگرون آينده رو نگذرون........

خدايا، اين امروز رو كي ازم مي گيري.

خدايا، من فقط تو رو دارم.

و بازم شكرت مي كنم، بازم دمت گرم كه هوامو داري هنوز............

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/20ساعت 2:25  توسط امين اعتقاد | 

نمي دونم واسه چي عشق به وجود اومد؟ نمي دونم واسه چي دوست داشتن به وجود اومد؟ نمي دونم كدومشون بهتره؟ درسته كه دوست داشتن از عشق بهتره ولي عشق يك چيزه وسيعيه. نمي دونم چرا كساني كه واقعاً همديگرو دوست دارن و عاشق همديگن، به سختي به هم مي رسن يا خيلي وقتا اصلاً به هم نمي رسن؟

اي بابا..... اينم يه جور چرخه ي زندگيه.......

قسمته منم اين طور بوده، اين طور كه ميگم نشون دهنده ي اين نيست كه من از خدا ناراضيم، فقط گله اي كه از خدا دارم چرا يكي ديگه هم اين طور كرد؟ خودش ميدونه چرا؟ فقط من ازش مي خوام كه هميشه مواظبش باشه.

خيلي چيزا از خدا مي خوام. يه چيز ديگه كه از خدا مي خوام اينه كه بهش يه باره ديگه عاشقي رو نشون بده و منو واسه هميشه فراموش كنه.

شاديمو به تو هديه مي كنم، خنده هامو به تو هديه مي كنم، تمومه چيزاي خوبمو به تو مي دم، ولي در عوض تو هم، ناراحتي هاتو، گريه هاتو، غم و غصه ها تو به من بده.....

به مني كه ديگه نمي خوام تو رو يه عمر با ناراحتي، غم و غصه ببينم.

آره، اينارو واسه تو گفتم، تو هم كمكم كن و مثله هميشه به من بگو باشه.

دوستت دارم بي نهايت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/05ساعت 22:8  توسط امين اعتقاد | 

خدا وصيت منو گوش بده، نامه مو بخون، شايد ديگه من نباشم. مواظبه عشقمم بمون، مي سپارمش بهت مي رم، تمومه تار و پودمو. يه وقت نياد به رنجونيش، كسل كني وجودمو. خدا يه وقت كسي نياد، ببوسه قلب ساده شو. كسي نياد تو زندگيش، بشينه زير سايه شو. بهش بگه دوسش داره. خيلي بده زمونه، سپردمش بهت...

فردا قراره منو و تو از هم ديگه جدا بشيم، فردا قراره همدم گريه بي صدا بشيم. تو كوچه هاي بي كسي نيستيو پرسه مي زنم. بايد همو نگاه كنيم، غريبه شهرتون منم، يادش بخير منو، تو يه قلب پاك و بي غرور. حالا چي شد عوض شدي دلت كجاس سنگ صبور، من تورو عاشق مي كنم. هر جور شده، حتي به زور. كي مي خواد فردا تورو از من بگيره، كاش اونم ويرونه شه، آتيش بگيره. ما بايد فردا رو از دنيا بگيريم، ما اگه از هم جدا بشيم، مي ميريم. ما بايد قدر اين روزارو بدونيم واي اگه فردا بياد تنها مي مونيم.

خدا شايد اين عشقي كه من مي گمو تو بشناسي، نزديك ترين كسم اونه، خيلي دوسش دارم. راستي، يادم نره بهت بگم، عزيزترينه من اونه.

خودم مهم نيست، اما اون نزار تنها بمونه......

حالا كه ديگه مجبوريم با هم ديگه وداع كنيم. بيا به ياد اون روزا، همديگه رو دعا كنيم،يه وقت ديديم دعا گرفت، خدا نذاشت جدا بشيم. اي واي داره فردا مي ياد، بايد دست به دعا بشيم. با قلب پاكت از خدا بخواه منو صبرت بده، هنوز نرفتي از پيشم، دوريت داره زجرم مي ده. كي مي خواد فردا تورو از من بگيره، كاش اونم ويرونه شه، آتيش بگيره. عزيزم يادت نره دنيا دو روزه، نمي خوام فردا دلت واسم بگيره.

اي خدا خودت كمكم كن......

بخدا تا آخرش دوست دارم......

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/24ساعت 20:39  توسط امين اعتقاد | 

به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غم ها، به نام غم ها به وجود آورنده اشك ها، به نام اشك تسكين دهنده قلب ها، به نام قلب ها ايجادگر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان......

سلام. يه سلام تنهايي به همه، مخصوصاً اونايي كه با تنهايي خيلي حال مي كنن.

امشب گريه مي كنم، گريه مي كنم براي تو، براي خودم، براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن، براي تمام اون چيزي كه خواستي و نبودم، خواستي و بودي. امشب گريه مي كنم به وسعت دريا به وسعت بيشه، به وسعت دل عاشق. براي تو... براي تو و بازم براي تو.

 من خيلي حرف تو دلمه كه بگم ولي نمي تونم....

بگذريم.....

من آدم خيلي بديم، از خودم خيلي بدم مي ياد. آخه چرا من بايد اين همه بد شانس باشم، حتي اونييم كه دوسش دارم بايد از بد شانسي من ارث ببره. اي بابا....

فقط ديگه مي تونم بگم بسمه. تنها مي شم تا حداقل فقط خودم تنها با بد شانسي باشم.

من خيلي دوست داشتم و دارم كه با بقيه فرق كنم. شايد مثله بقيه تنها مي مونم، ولي تنهايي من با همه فرق مي كنه. فقط از خدا مي خوام كه بهم صبر بده........

دنيا خيلي بي رحم شده؟ چرا زمونه اين طور شده؟ چرا روزگار داره بد مي چرخه؟ يعني واقعاً ما آدما اين قدر بد شديم كه اين طور شديم يا نه؟

كاش مي دانستم كه چرا چنين شده؟

كاش مي دانستم كه چرا تنها شدم؟

كاش مي دانستم كه چرا غريبه ام؟

كاش مي دانستم، به كجا،  تا كجا بايد رفت؟

كاش هيچ وقت به دنيا نمي يومدم. كاش هيچ وقت عاشق نمي شدم. كاش هيچ مني وجود نداشتم، حالا كه ديگه اين طور شده از خدا مي خوام هميشه پشت و پناش باشه. هر جا، با هر كي، كه باشه، خدا مواظبش باشه.

من خيلي با احساساتش بازي كردم، خدا منو ببخشه، اگه نمي گم اون، مي دونم كه اون منو بخشيده. البته من خودمو هيچ وقت نمي بخشم. هيچ وقت....

نمی دونم از کجا شروع کنم ولی:

 براي سال ها مي نويسم، سال هاي بعد كه چشمانت عاشق مي شوند. افسوس كه قصه مادر بزرگ درست بود، هميشه يكي بود، يكي نبود.......

بخدا خيلي چيزا دارم كه بنويسم، ولي اصلاً نمي ياد واسم...

 اي نابينا، از اينكه زيبايي هاي دنيا را نمي بيني هرگز ناراحت نباش، بلكه خوشحال باش، زيرا خيلي بيشتر از اون زشتي هايش را نمي بيني.......

 شايد اين پستم خيلي مسخره بود، ولي من اينو نوشتم تا شايد يكم سبك شمو فكراي بيخود بيخود نكنم.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/24ساعت 20:36  توسط امين اعتقاد | 

 

چشم نازت مال من بود يادته

ديدن من قدقن بود يادته

روزگار قهر و آشتي يادته

هيچ كس جز من نداشتي يادته

گريه هاي آسموني يادته

قول دادي پيشم بموني يادته

روزاي بي غم و غصه يادته

ببينم اول قصه يادته

عصر ابرازه علاقه يادته

خبر خوش كلاغه يادته

دست گرمت تو زمستون يادته

شونه ي من زير بارون يادته

واسه ي خنده اجازه يادته

اونا كه مي گفتي رازه يادته

                                      مريم حيدر زاده

آره من خوب يادمه چه روزايي بود. واسه هميشه يادمه. هيچ وقتم فراموشش نمي كنم.

 

اي كاش دوست داشتن را تجربه نمي كردم، تجربه ي تلخي بود....

ديگر هيچ وقت نمي خواهم حضوري گرم، سرماي وجودم را محو كند.

ديگر هيچ گاه به نگاه عاشقي دل نمي بندم.

و هيچ گاه به سلام مهرباني پاسخ نخواهم داد... هيچ گاه....!

مي خوام از تو بنويسم، براي تو  كه در تمام لحظاتم وجود داري. خنده هايم براي توست، با تو بودن مرا شاد مي كند و بي تو بودن مرا گريان، تو با من هستي در حالي كه كنارم نيستي، تو با مني چون در قلب مني. قلبم را با دنيا عوض نمي كنم، چون تو در آني و من تنها تو را دوست دارم.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/23ساعت 18:9  توسط امين اعتقاد | 

نمي دونم چرا اين پستارو پشت پشت هم واستون نوشتم.

 ديگه شد...

هميشه فكر مي كردم دنيا خيلي كوچيكه، ولي حالا كه خوب فكر مي كنم مي بينم نه دنيا خيلي بزرگتر از اون چيزيه كه من فكرشو مي كردم. من هميشه تا حالا خودمه تنها مي ديدم، كسه ديگه رو نمي ديدم. نمي دونم منظورم از اين جمله واسه شما چيه ولي واسه من يه منظوري داره.

بي خيال اين موضوع شيم..........

.......

............

...............

              اي اسير بند غم، آواز را فرياد كن

                                     در شب تاريك خود، پرواز را فرياد كن

              از نهانگاه وجود دردمند خويشتن

                                     رمز پنهان هزاران راز را فرياد كن

آره منم مثله خيلييا دوست دارم پرواز كنم. پرواز كنم برم جائي كه هيچكي نباشه.

برم جائي كه كسي نباشهو راحت گريه گنم، گريه كنم، گريه....

نه اون گريه هائي كه همه مي كنن.........

گريه هائي كه تو وجودِ منه .......

                                   بگذار تا بگريم، چون ابر در بهاران       

                                                          كز سنگ ناله خيزد، روز وداع ياران

آره شايد من باختم. دوباره هم باختم. پيش خودم فكر مي كردم كه هميشه من يك برنده بايد باشم. تو همه   زمينه ها، ولي اين طور نيست.....

وقتي از بزرگتر ها مي شنيدم كه تنهائي بهترين رفيق آدمه باورم نمي شدو مي خنديدم. ولي الان ديگه باورم   مي شه كه بهترين رفيق آدم تنهائيه....

همه فكر مي كنن كه زندگي يعني: زن و پول و كار و .... . اگه اينا نباشن ديگه زندگي نمي شه كرد. ولي نه اين طور نيست.

من زندگي مي كنم،  زندگي مي كنم با خدا، زندگي مي كنم با خاطرات، زندگي مي كنم با تنهائي و زندگي    مي كنم با تنهائي و بازهم تنهائي و تنهائي.

نمي دونم، شايد بدترين و ضعيف ترين پستم تا به حال بوده، شايد واسه شما مسخره باشه ولي يه حقيقته كه نمي شه باورش نكرد. در هر صورت اگر نظري دارين خوشحال مي شم ببينم، شايد منو آروم كنه.... منتظره نظراتتونم.

باي باي بچه ها

                                  از طرف يه تنهاي تنها  

                                                                   دوستت دارم تنهائي         

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 14:52  توسط امين اعتقاد | 

نمي دونم از كجا شروع كنم. شايد اصلاً چيزائي رو كه نوشتم مسخره باشه ولي وقتي به  گذشته ي خودم فكر مي كنم كه من چه روزايي رو از دست دادم، از خودم افسوس مي خورم.

وقتي به اين چند سال فكر مي كنم، به خودم مي گم خدا منو خيلي دوست داشته و داره كه تورو به من داد......

و............

و............

   ........ و امروز به خودم مي گم كاش چنين روزي وجود نداشت يا اصلاً مني وجود نداشتم. آخه مگه تو چه گناهي كرده بودي يا داري كه بخواد آخرش اين طوري تموم شه.

وقتي تو رو اين طور ديدم و شنيدم كه چه حالي داشتي از خودم خيلي متنفر شدم.

آره؛ من راست مي گفتم، من به درد نمي خورم. به درد هيچي نمي خورم. فقط .......... همين.

شايد دير شده باشه ولي از قديم گفتن كه واسه شروع هيچ وقت دير نيست.

به خاطر همين من تو رو تنها مي زارم......

تو رو با يه عالمه تنهائي، تنها  مي زارم.......

                   فقط بدون كه خيلي دوستت دارم...

                                                                                              9/4/1387

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 14:17  توسط امين اعتقاد | 
 

بي تو طوفان زده ي دشت جونونم

       صيد افتاده به خونم

تو چه سان مي گذري

 غافل از اندوه درونم

              بي من از كوچه گذر كردي و رفتي

بي من از شهر سفر كردي و رفتي

                      قطره اي اشك درخشيد به چشمان سياهم

تا خم كوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم

                                تو نديدي....................

دگه هت هيچ نيافتاد به راهي كه گذشتي

چون در خانه ببستم، دگر از پاي نشستم

                گويي يا زلزله آمد

        گويي يا خانه فرو ريخت سر من

بي تو من در همه ي شهر غريبم

                       بي تو كز نشنود از اين دل بشكسته صدايي

من و يك لحظه جدايي

                 نتوانم ، نتوانم

بي تو من زنده نمانم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 4:0  توسط امين اعتقاد | 
 

من ساليان سال در بدر به دنبال عشق گشته ام


من تمام سرزمينهاي دور را


در جستجوي عشق زير پا گذاشته ام


من در پس کوچه هاي عاشقي


دلم را ، رد تک تک خانه ها يش جا گذاشته ام


من در تاريکي شبهاي تنهايي


از همه اين کوچه ها گذشته ام


من چه غزلهاي عاشقانه براي عشق سروده ام


من آتش عشق را ، در دل همه عشاق افروخته ام


من خوشه عشق را به گيسوي دختران زيبا آويخته ام


من جرعه جرعه شراب عشق را ، با تو نوشيده ام


من چه شبها به ياد عشق تو تا به سحر گريسته ام


من در زندان تنهايي بدون عشق افسرده ام

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/21ساعت 14:57  توسط امين اعتقاد | 

بیشتر از آنچه که تصورش را می کنی دوستت دارم و

 

                                بیشتر از آنچه باور داری عاشقت هستم

 

بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه ای

 

مجنون  تو هستم

 

عزیزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم 

 

مفهومی جز سیاهی و تاریکی ندارد

 

دوستت دارم چون که میدانم تو نیز مرا دوست می داری

 

 و مرا لایق آن قلب پر از محبتت می دانی  چون که تو نیز مرا باور داری

 

تنها آرزویم این است که تا آخرین لحظه ی زندگیم در کنار تو باشم  

 

و جز این از خدای خویش هیچ آرزوئی ندارم   

 

عزیزم این قلب کوچیک و پر از عشق من تنها هدیه ای است

 

از تمام دنیا همین قلب کوچیک را دارم همین و بس 

 

 از طرف من به تو

 

عزیزم تا پایان با تو می مانم چون که تنها تو هستی

 

   معنایی واقعی عشق را به  آموختی و به من

 

آموختی که عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن

 

و تا پایان زندگی دوست داشتن

 

عزیزم به جز تو تو کسی برایم دوست داشتنی نیست

 

و به جز تو کسی لایق این قلب بی طاقت من نیست

 

هر جایی دنیا هستی بدان که در این دنیای

 

بزرگ کسی هست که عاشق و دیوانه تو می باشد 

 

هر جایی دنیا هستی بدان که من به انتظار تو می مانم

 

تا تو را ببینم و به آغوش خود بفشارم !

 

عزیزیم دنیا خیلی بزرگ است این دنیا پر از عاشق معشوق است

 

پر از لیلی و مجنون است اما همه ی عاشقان یک سو و من 

 

تو نیز یک سویی دیگریم! 

 

عزیزیم تو دومین قبله عبادت منی و در همه لحظه ها

 

بعد از خدا تو رو عبادت می کنم !

 

عزیزیم بدون تو در این دنیای بزرگ جایی ندارم و تنهاتر

 

 از من دیگر تنهائی نیست !

 

تو همان دنیای منی عزیزیم به هر زیبایهای این دنیا که می نگرم

 

تو را می بینم!

 

دوستت دارم عزیزیم خیلی دوستت دارم آنقدر دوست دارم

 

که دیگر جای هیچ گونه ابرازی نیست !

 

با تو پر از امیدم و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بینم !

 

با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست با تو این دنیا برایم

 

همان بهشت است!

 

عزیزیم دوستت دارم ...چون که در میان این همه عاشقان

 

تو توانستی بمانی با قلبم بسازی با احساسم و درک

 

 کنی زندگی ام را !

 

اینبار با فریاد،با چشمهای گریان،با قلبی عاشق،با اراده و

 

دوست داشتنی میگویم که دوستت دارم تا همه ی

 

عاشقان فریاد من را بشنوند و به من بنگرند و شرمنده شوند

 

 

« دوستت دارم » 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/20ساعت 12:12  توسط امين اعتقاد | 

 

دیرزمانی ست ٫برایت هیچ ننوشته ام
دل تنگی خود رادرآیینه یاد تو٫ خیره نمانده ام
شاید که٫ازلرزش دوباره این دل٫واهمه داشته ام
راستی٫
میدانستی من هنوز می ترسم....
عهدبسته بودم سکوت را از" سنگ دم فرو بسته" بیا موزم
دیرزمانی ست گونه هایم٫نافرمانی می کنند ٫اشک ها را دعوت می کنند
زمانی که جرات" دوباره داشتن" ترا به خود دادم ٫ به جای اشک رنج بردم
بگذارآنکس که ترا از دست داده است در کنارگوردوستی از دست رفته
ناله های تلخ دلتنگی سر دهد٫و اینجا من باز برایت می نویسم
راستی٫
تو میدانی حقیقت اندیشه های من چیست؟....
غمهای زندگی من٫درآغاز و پایان این جاده٫همچون مستی سردرگم اند
سستی و نا امیدیست که مرا به زمین میخکوب می کند
به نیستی و فنا می کشاند٫توده ای استخوان خسته وروحی هراسان
مجسمه سرد و مرمرین من!٫شکسته های روح تو و من همزادنند
یاد تو در این روزهای سردر گم جوانی
همچون غریقی ست که به تنها سنگ خاموش
چنگ میزند وبه راز و نیاز می نشیند
راستی٫
نمی خواهم هیچ چیز بدانم
نمی خواهم هیچ چیز بگوی
تنها برایت می نویسم...............

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/19ساعت 13:18  توسط امين اعتقاد | 

 

امشب بغض تنهايي من دوباره مي شكند
چشمانم بس كه باريده تحمل نور مهتاب را هم ندارد
آخ كه چقدر تنهايم ...!


دل بيچاره ام بس كه سنگ صبورم بوده
خرد شده و انگشتانم بس كه برايت نوشته خسته
روبروي آينه نشسته ام ... آيا اين منم ؟!!!
شكسته... دلتنگ... تنها ... تو با من چه كردي !؟؟؟


شايد اين آخرين زمزمه هاي دلتنگيم باشد
ديگر هيچ نخواهم گفت... اما منتظرم ... انتظار ديدن ... مي روي و گريه مي آيد مرا ساعتي بنشين كه باران بگذرد..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 14:22  توسط امين اعتقاد | 

وقتی راه میرم صدای پاتو میشنوم،می دونم که نیستی ولی بازم برمی گردم و پشت سرم رو نگاه میکنم،موقعی که گریه میکنم جای دستات رو شونه هام احساس میشه،بازم تو نیستی ولی دلم می خواد باشی،پس دوباره و دوباره دنبالت میگردم،وقتی چشمامو بستم سایه ات روی صورتم می یوفته،اینبار دیگه مطمنم که تو اینجا نیستی ولی چشام نمی تونن بسته بمونن اگه واقعا اینجا بودی و من خواب میموندم چی؟

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 14:13  توسط امين اعتقاد | 

 

درددلم فقط با تو هست،فقط واسه تو می نویسم واسه تو نفس می کشم،اون پرندهه رو دیدی؟!تو دستم بود،خیلی خوشکل بود،به خاطر تو پروندمش،به خاطر تو،به خاطر تو.می فهمی؟دیدمش ،خودم دیدمش،تو چشات بود،برق برق می زد،من آب می شدم،من گرمم بود،من نمی فهمیدم،هنوز هم نمی فهمم،من هیچی رو نمی فهمم،تو بهم بگو،من با تمام وجودم احساست کردم،قشنگ بود ولی خواب نبود،مطمئن نبودم هنوزم نیستم،تو بگو که بیدار بودم.دلم تاپ تاپ می زدتو بودی،من بودم،یه آسمون بالای سر هردومون،من و تو و خودم،من به تو نگاه می کنم تو به من و خدا به هردومون،عقربه ها سر به سرمون می ذارن،من سردم،عقربه ها عجله می کنن،من نمی فهمم،من و تو و یه عقربه،عقریه ساعت،عقریه بهم می گه زود باش،ساعتم محکم به من می کوبه،چشات رو چی کار کنم! اون این ها رو نمی گه،چشام رو می بندم،من در هوای تو ام،این عقریه ی مزخرف داره منو می کشه،حالا تازه می فهمم،یه کم فقط،تو رو،بعدش،بنگ!!!!

یه خط،من این ور،تو اون ور،خدا اول به تو نگاه می کنه بعد سرش رو بر می گردونه منو،فاصله واسم معنی نداره،مال آدمای خاکی هست،ولی من از اون ور اومدم،اون ور همه ی خط ها،نباید ها ...

تو هم.فقط اینو می دونم که تو هستی و می مونی مهم همینه،اگرچه هنوزم فقط یه نفهمم.کی اهمیت میده؟من با توام.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/15ساعت 11:35  توسط امين اعتقاد | 

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم!
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم ، حالا مي شه يواشتر بروني.
مرد جوان: مرا محکم بگير .
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟

مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
دربرخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/14ساعت 15:2  توسط امين اعتقاد | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
تنهائی آخر زندگی نیست..........
سلام. این وبلاگو در تاریخ 21/4/85 واسه دله خودم درست کردم. اگه خوشتون اومد یه کامنتی بزارین واسم. ممنون.
اینم id: dj_gogoli_magoli

پیوندهای روزانه
اينم عكساي خودمه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1390
اسفند 1389
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
آبان 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
دی 1385
مرداد 1385
تیر 1385
پیوندها
نا شنيده ها (حديث خانم)
ديدي دلم شكست؟ (مينا خانم)
مژده (باید ساخت)
منو رها كن از حس تنهايي
جادوگر تنها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM