|
|
نمي دونم از كجا شروع كنم. شايد اصلاً چيزائي رو كه نوشتم مسخره باشه ولي وقتي به گذشته ي خودم فكر مي كنم كه من چه روزايي رو از دست دادم، از خودم افسوس مي خورم. وقتي به اين چند سال فكر مي كنم، به خودم مي گم خدا منو خيلي دوست داشته و داره كه تورو به من داد...... و............ و............ ........ و امروز به خودم مي گم كاش چنين روزي وجود نداشت يا اصلاً مني وجود نداشتم. آخه مگه تو چه گناهي كرده بودي يا داري كه بخواد آخرش اين طوري تموم شه. وقتي تو رو اين طور ديدم و شنيدم كه چه حالي داشتي از خودم خيلي متنفر شدم. آره؛ من راست مي گفتم، من به درد نمي خورم. به درد هيچي نمي خورم. فقط .......... همين. شايد دير شده باشه ولي از قديم گفتن كه واسه شروع هيچ وقت دير نيست. به خاطر همين من تو رو تنها مي زارم...... تو رو با يه عالمه تنهائي، تنها مي زارم....... فقط بدون كه خيلي دوستت دارم... 9/4/1387 نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/19 ساعت 14:17 توسط امين اعتقاد
بي تو طوفان زده ي دشت جونونم صيد افتاده به خونم تو چه سان مي گذري غافل از اندوه درونم بي من از كوچه گذر كردي و رفتي بي من از شهر سفر كردي و رفتي قطره اي اشك درخشيد به چشمان سياهم تا خم كوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم تو نديدي.................... دگه هت هيچ نيافتاد به راهي كه گذشتي چون در خانه ببستم، دگر از پاي نشستم گويي يا زلزله آمد گويي يا خانه فرو ريخت سر من بي تو من در همه ي شهر غريبم بي تو كز نشنود از اين دل بشكسته صدايي من و يك لحظه جدايي نتوانم ، نتوانم بي تو من زنده نمانم
نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/19 ساعت 4:0 توسط امين اعتقاد
من ساليان سال در بدر به دنبال عشق گشته ام
نوشته شده در دوشنبه 1386/08/21 ساعت 14:57 توسط امين اعتقاد بیشتر از آنچه که تصورش را می کنی دوستت دارم و بیشتر از آنچه باور داری عاشقت هستم بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه ای مجنون تو هستم عزیزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم مفهومی جز سیاهی و تاریکی ندارد دوستت دارم چون که میدانم تو نیز مرا دوست می داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت می دانی چون که تو نیز مرا باور داری تنها آرزویم این است که تا آخرین لحظه ی زندگیم در کنار تو باشم و جز این از خدای خویش هیچ آرزوئی ندارم عزیزم این قلب کوچیک و پر از عشق من تنها هدیه ای است از تمام دنیا همین قلب کوچیک را دارم همین و بس از طرف من به تو عزیزم تا پایان با تو می مانم چون که تنها تو هستی معنایی واقعی عشق را به آموختی و به من آموختی که عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن و تا پایان زندگی دوست داشتن عزیزم به جز تو تو کسی برایم دوست داشتنی نیست و به جز تو کسی لایق این قلب بی طاقت من نیست هر جایی دنیا هستی بدان که در این دنیای بزرگ کسی هست که عاشق و دیوانه تو می باشد هر جایی دنیا هستی بدان که من به انتظار تو می مانم تا تو را ببینم و به آغوش خود بفشارم ! عزیزیم دنیا خیلی بزرگ است این دنیا پر از عاشق معشوق است پر از لیلی و مجنون است اما همه ی عاشقان یک سو و من تو نیز یک سویی دیگریم! عزیزیم تو دومین قبله عبادت منی و در همه لحظه ها بعد از خدا تو رو عبادت می کنم ! عزیزیم بدون تو در این دنیای بزرگ جایی ندارم و تنهاتر از من دیگر تنهائی نیست ! تو همان دنیای منی عزیزیم به هر زیبایهای این دنیا که می نگرم تو را می بینم! دوستت دارم عزیزیم خیلی دوستت دارم آنقدر دوست دارم که دیگر جای هیچ گونه ابرازی نیست ! با تو پر از امیدم و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بینم ! با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست با تو این دنیا برایم همان بهشت است! عزیزیم دوستت دارم ...چون که در میان این همه عاشقان تو توانستی بمانی با قلبم بسازی با احساسم و درک کنی زندگی ام را ! اینبار با فریاد،با چشمهای گریان،با قلبی عاشق،با اراده و دوست داشتنی میگویم که دوستت دارم تا همه ی عاشقان فریاد من را بشنوند و به من بنگرند و شرمنده شوند
« دوستت دارم » نوشته شده در یکشنبه 1386/08/20 ساعت 12:12 توسط امين اعتقاد
نوشته شده در شنبه 1386/08/19 ساعت 13:18 توسط امين اعتقاد امشب بغض تنهايي من دوباره مي شكند خرد شده و انگشتانم بس كه برايت نوشته خسته روبروي آينه نشسته ام ... آيا اين منم ؟!!! شكسته... دلتنگ... تنها ... تو با من چه كردي !؟؟؟ ديگر هيچ نخواهم گفت... اما منتظرم ... انتظار ديدن ... مي روي و گريه مي آيد مرا ساعتي بنشين كه باران بگذرد.. نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/17 ساعت 14:22 توسط امين اعتقاد وقتی راه میرم صدای پاتو میشنوم،می دونم که نیستی ولی بازم برمی گردم و پشت سرم رو نگاه میکنم،موقعی که گریه میکنم جای دستات رو شونه هام احساس میشه،بازم تو نیستی ولی دلم می خواد باشی،پس دوباره و دوباره دنبالت میگردم،وقتی چشمامو بستم سایه ات روی صورتم می یوفته،اینبار دیگه مطمنم که تو اینجا نیستی ولی چشام نمی تونن بسته بمونن اگه واقعا اینجا بودی و من خواب میموندم چی؟ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/17 ساعت 14:13 توسط امين اعتقاد درددلم فقط با تو هست،فقط واسه تو می نویسم واسه تو نفس می کشم،اون پرندهه رو دیدی؟!تو دستم بود،خیلی خوشکل بود،به خاطر تو پروندمش،به خاطر تو،به خاطر تو.می فهمی؟دیدمش ،خودم دیدمش،تو چشات بود،برق برق می زد،من آب می شدم،من گرمم بود،من نمی فهمیدم،هنوز هم نمی فهمم،من هیچی رو نمی فهمم،تو بهم بگو،من با تمام وجودم احساست کردم،قشنگ بود ولی خواب نبود،مطمئن نبودم هنوزم نیستم،تو بگو که بیدار بودم.دلم تاپ تاپ می زدتو بودی،من بودم،یه آسمون بالای سر هردومون،من و تو و خودم،من به تو نگاه می کنم تو به من و خدا به هردومون،عقربه ها سر به سرمون می ذارن،من سردم،عقربه ها عجله می کنن،من نمی فهمم،من و تو و یه عقربه،عقریه ساعت،عقریه بهم می گه زود باش،ساعتم محکم به من می کوبه،چشات رو چی کار کنم! اون این ها رو نمی گه،چشام رو می بندم،من در هوای تو ام،این عقریه ی مزخرف داره منو می کشه،حالا تازه می فهمم،یه کم فقط،تو رو،بعدش،بنگ!!!! یه خط،من این ور،تو اون ور،خدا اول به تو نگاه می کنه بعد سرش رو بر می گردونه منو،فاصله واسم معنی نداره،مال آدمای خاکی هست،ولی من از اون ور اومدم،اون ور همه ی خط ها،نباید ها ... تو هم.فقط اینو می دونم که تو هستی و می مونی مهم همینه،اگرچه هنوزم فقط یه نفهمم.کی اهمیت میده؟من با توام. نوشته شده در سه شنبه 1386/08/15 ساعت 11:35 توسط امين اعتقاد زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند. نوشته شده در دوشنبه 1386/08/14 ساعت 15:2 توسط امين اعتقاد اگر باد بودم می وزيدم، نوشته شده در دوشنبه 1386/08/14 ساعت 12:5 توسط امين اعتقاد
ای ستاره آسمان شب های تيره و تار من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد........ چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است؟ ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونه درخشانت ميسر است؟ ای آسمان آبی من، بين من و تو فاصله ای است، پس چگونه دستم را بر روی گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم؟ آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگی می آيم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم آری ای مهتاب من، پرنده شبانه می شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهای پر از مهرت را از روی گونه های درخشانت پاک کنم و ای آسمان آبی ام، خورشيد می شوم تا در دل آبی و پر ازعشقت برای هميشه بنشينم، شب را با آن وسعت آبی ات آشتی ميدهم تا برای هميشه آبی بمانی دلم به درد آمده از اين فاصله، دلم به درد امده از اين انتظار ودوری بين ما ای ستاره درخشانم شبها با ديدن تو آرام می شوم، و ای آسمان روزها نيز که دل آبی ات را ميبينم عاشق تر از هميشه می شوم چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتی بين ما اينهمه فاصله است؟ انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايی را به من هديه دهد که با اين بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگيرم کاش تو ای آسمان من، دل آبی ات ابری شود و از گونه هايت اشک بريزد تا شايد قطره ای از اشکهايت بر گونه من بريزد تا احساس آرامش وعاشقی کنم کاش تو ای ستاره من، فرشته ای بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هديه دهد و کاش ای خورشيد من، کاش غروب عاشقی زودتر فرا رسد تا زمانی که در پشت کوه ها ميروی و به زمين نزديک می شوی احساس نزديکی با تو داشته باشم ای خورشيد من غروب ها را خيلی دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها به من نزديکتری و ميتوانم چهره ات را از نزديک ببينم سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بيرون می آيی و سلامی عاشقانه به من ميکنی ای خورشيد من، از ظهرهای تابستان نفرت دارم، چون تو در آن زمان در بلندترین نقطه آسمان میدرخشی انتظار می کشم، تا شايد پرنده يا ستاره يا خورشيد شوم، و يا شايد هديه ای به من برسد که تو را بيشتر از هميشه در کنار خودم احساس کنم و ببينم شايد در خواب ستاره يا خورشيد و يا پرنده شوم، اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقی است پس ای آسمان آبی ام، من خودم را به آتش می کشم تا باد عاشقی آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت بلند ميشود به سوی تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و برای مدتی آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد نيز از اين دنيا وداع بگويم آری من برای رسيدن به تو جان خواهم داد نوشته شده در یکشنبه 1386/08/13 ساعت 21:9 توسط امين اعتقاد
اين داستان رو شايد خيلي هاتون شنيده باشيد ، ولي من يه بار ديگه مينويسمش: ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم ". ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم. يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود : من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/21 ساعت 21:20 توسط امين اعتقاد
کاش می دانستم دنيا با همه وسعتش بی تو جايی برای ماندن ندارد. اشک چشمانم هر شب سراغت را از کوير گونه هايم می گيرد. ای که ديدگانم از دل تنهايی تو الفبای اشک ريختن را آموخته اند و لحظه های گريانم با کوچ تو روان گشته اند؟ چرا از کوچه دلتنگی هايم گذر نمی کنی و برای چشمان مانده به راهم دستی تکان نمی دهی ؟ بی تو قناريها خوش آواز نيستند و آسمان چشمانم هميشه بارانی است. بی تو من درختی خشکيده در پاييزم ............ نوشته شده در سه شنبه 1386/06/20 ساعت 14:3 توسط امين اعتقاد
چقدردوستت دارم ؟ بگذار بشمرم تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم با احساسات نامريی به اندازه ی پايان هستی من تو را مثل هر روز دوست دارم مثل نياز انسان به آفتاب و شمع تو را آزادانه دوست دارم مثل تلاش انسان براي رسيدن به حق تو را خالصانه دوست دارم مثل احساس بعد از دعا تو را با اندوه قديمی و ايمان کودکی ام دوست دارم با عشقی که سال ها گم کرده ام با نفسم و با معصوميت خالصانه ام با اشک ها لبخند ها و تمام هستي ام ................. نوشته شده در سه شنبه 1386/06/20 ساعت 13:47 توسط امين اعتقاد
ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت ویرانه دل ماست که با هر نظر دوست , صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت...
در عشق اگر عذاب دنیا بکشی با اشک به دیده طرح در یا بکشی تا غربت من هزار فرسنگ باقیست تنها نشدی که درد تنها بکشی نوشته شده در دوشنبه 1386/06/19 ساعت 2:13 توسط امين اعتقاد
اگه صد در صد مردم تو رو دوست داشته باشند یکیش منم. اگه یک درصد مردم تو رو دوست داشتن,منم. اگه هیچکی تو رو دوست نداشته باشه بدون من مردم. عشق را با تو تجربه کردم و واژه ی محبت را در چشمان زیبایت یافتم و حال قشنگترین لحظاتم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت تا بدانی عاشق ترینم. این روز بهانه ای شد که بگو یم دیوانه وار دوستت دارم... نوشته شده در شنبه 1386/06/17 ساعت 1:58 توسط امين اعتقاد
برای شکستن من يه اخم کافيه... نيازی به فريادت نيست واسه اشک ريختنم سکوت تو کافيه ... نيازی به قهر نيست برای مردنم حرف رفتنت کافيه ... نيازي به انجامش نيست نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/14 ساعت 15:5 توسط امين اعتقاد
سلام. خوبی..... بازم با یه سری چرتو پرت جدید اومدم جای نظر نداره.......... اگرکسی واقعاً تورو دوست داشته باشه ، بيشتر از اينکه بهت بگه دوست دارم، ميگه مواظب خودت باش، وقتی هستی نيستم وقتی نيستی هستم وقتی هستم نيستی وقتی نيستم هستی ای همه ی نيست شده ی هستي هستي من، نيست ميشود وقتی تو نيستی ميدونی فرق تو با عزراييل چيه ؟؟؟؟ . . . . . عزراييلو ببينم ميميرم ، تورو نبينم ميميرم جنگل خودش را با درخت تعريف مي کند دريا خودش را با آب کوه خودش را با سنگ من خودم را با تو اگه یه روز دیدی که تموم درخت های کوچه و محلتونو بریدن اصلا ناراحت نشو ... چون هنوز منو داری که بهم تکیه کنی هر وقت بارون مياد دستتو بگير زير بارون هر چنتا قطرهء بارون گرفتي تو منو دوست داري و هر چنتا که نگرفتي من تورو دوست دارم
نوشته شده در سه شنبه 1386/06/13 ساعت 13:54 توسط امين اعتقاد
اول به نام عشق. . . دوم به نام تو. . . سوم به ياد مرگ . . . بر لوح شيشه اي قلبت بنويس: يا تو و عشق، يا من و مرگ
یک جام پر از شراب دستت باشد تا حال من خراب دستت باشد این چند هزارمین شب بی خوابیست ای عشق فقط حساب دستت باشد
امید را هیچ وقت ازکسی نگیرید شاید این تنهاچیزی است که او دارد
بازم می گم : گریه نکن : به خدا تورو دوستت دارم .......... ای خدا کاری بکن می دونی که به من چی می گن. خو دلم نیومد ناراحتت کنم و اون کلمه رو بنویسم پس خودت یه بار بگوش. {{ ..... }} جاشم گذاشتم. ( ۱ )نمره داره نوشته شده در سه شنبه 1386/06/13 ساعت 12:41 توسط امين اعتقاد |